WIDE bannerflags5 1

Peikekhavar mobileX2 

 

Write a comment

برگرفته از مجله دانش و امید -شماره ۳۶
نویسنده: میلاد تاجیک

آرمانی می‌اندیشیم اما زمینی عمل می‌کنیم

سیاست رهایی بخش زمانی معنا پیدا می کند که بتواند میان عدالت اجتماعی، استقلال سیاسی و مقاومت در برابر سلطه جهانی پیوند برقرار کند. مبارزه با استثمار داخلی بدون مواجهه با ساختار امپریالیستی به افقی محدود فروکاسته می شود، همان طور که جریان جداافتاده از مطالبات مردم نیز به بن بست خواهد رسید

۱. مقدمه
مجادله بر سر امپریالیسم در فضای فکری ایران هرگز یک اختلاف نظری در قلمرو مفاهیم دانشگاهی نبوده است. این واژه در حافظه
‌ی تاریخی جامعه‌ی ما با تجربه‌هایی عینی پیوند خورده است. ایران، کودتا دیده، با جنگ زیسته،در حال حاضر نیز در جنگ است، تجربه‌ی محاصره‌ی اقتصادی دارد، زیر فشار شدیدترین تحریم‌هاست. فشارهای مالی به شکل بسیار گسترده‌ای به مردم تحمیل می‌شود. در این بستر تاریخی، امپریالیسم‌ناباوران، بحث درباره‌ی آزادی و دموکراسی را به عنوان تضاد اصلی مطرح می‌کنند و  میان رهایی اجتماعی و استقلال در برابر نظم سلطه‌ی جهانی هیچ رابطه‌ای نمی‌بینند. این موضوع تنها به ایران محدود نمی‌شود. در سراسر جهان پیرامونی، مبارزه برای عدالت اجتماعی همواره در میدان کشاکش میان نیروهای داخلی و ساختارهای جهانی قدرت شکل گرفته است و همواره نیز در میان نیروهای چپ، کسانی هستند که آب‌نبات چوبی‌های غرب را بیشتر دوست دارند

در این میان بخشی از ادبیات چپ معاصر می‌کوشد این میدان واقعی سیاست را به حوزه‌ای اخلاقی و انتزاعی تقلیل دهد. در روایت آن‌ها، تأکید بر ساختار امپریالیستی جهان به عنوان نوعی خطای تحلیلی معرفی می‌شود و به گونه‌ای سخن می‌گویند که گویی اشاره به شبکه‌ی واقعی سلطه‌ی جهانی به معنای نادیده گرفتن تضادهای اجتماعی درون جامعه است. از دل این صورت‌بندی‌ نوعی چپ پالوده! پدید می‌آید که خود را از حقیقت میدان جدا نگه می‌دارد و مبارزه با امپریالیسم را به سطح موضعی نظری یا ژست انتقادی تقلیل می‌دهد. این گرایش از سیاست تصویری می‌سازد که گویی در آن نیروهای اجتماعی در فضایی خنثی و مستقل از ساختارهای جهانی عمل می‌کنند. در چنین تصویری، نظم جهانی سرمایه‌داری به پس‌زمینه‌ای دوردست تبدیل می‌شود و تحلیل تضادهای اجتماعی به مطالعه‌ای محدود در درون مرزهای ملی فرو می‌کاهد.

مشکل چنین رویکردی در آن است که تاریخ واقعیِ جهان پیرامونی مسیر دیگری را نشان می‌دهد. در این جهان، دولت‌ها و جوامع در شبکه‌ای لبریز از سلطه‌ی مالی، فشارهای اقتصادی، مداخله‌های سیاسی و رقابت‌های ژئوپولیتیک عمل می‌کنند. مسیر توسعه‌ی اقتصادی، ثبات سیاسی و حتی امکان شکل‌گیری جنبش‌های اجتماعی در بسیاری از این کشورها در پیوند مستقیم با موقعیت آن‌ها در این نظم جهانی قرار دارد. هرگاه ساختارهای سلطه‌یجهانی توانسته‌اند استقلال سیاسی یک کشور را درهم بشکنند، میدان کنش اجتماعی نیز دگرگون شده است و نیروهای مردمی جایگاه خود را در ساختاری از وابستگی و کنترل خارجی می‌یابند. یا مقاومت می‌کنند یا تسلیم می‌شوند. از همین رو مسئله‌ی استقلال ملی در چنین جوامعی به یکی از پیش‌شرط‌های اساسی هر پروژه‌یرهایی‌بخش تبدیل شده است.

اختلاف اصلی از همین نقطه یعنی از نحوه‌ی فهم نسبت میان تضادهای داخلی و ساختار جهانی قدرت آغاز می‌شود. بخشی از مباحثی که امروز در فضای فکری چپ ایران جریان دارد، می‌کوشد این دو سطح را از یکدیگرجدا کند و نقش امپریالیسم را از جایگاه تعیین‌کننده‌ی آن در تحلیل اجتماعی کنار بزند.

این نوشته در دل همین مجادله شکل گرفته است. متن آقای دکتر مالجو تلاش می‌کند تمایزی میان «ضدامپریالیسم» و آنچه «چپ محور مقاومتی» نامیده می‌شود ترسیم کند و از خلال این تمایز، نوعی نقد روش‌شناختی بر گرایشی وارد سازد که امپریالیسم را در مرکز تحلیل خود قرار می‌دهد. نقد آقای مالجو در ظاهر از دفاع از پیچیدگی واقعیت اجتماعی سخن می‌گوید، با این حال نتیجه‌ی عملی آن به حاشیه راندن یکی از بنیادی‌ترین نیروهای شکل‌دهنده‌یسیاست در جهان معاصر است. در نگاه ایشان امپریالیسم از جایگاه یک ساختار عینی به سطح «عدسی نگاه» تنزل داده می‌شود و در نتیجه تحلیل جامعه‌ی پیرامونی نیز از بستر تاریخی و جهانی خود جدا می‌گردد. در ادامه‌ی این نگاه، تضادهای اجتماعی به پدیده‌هایی درون‌زا تبدیل می‌شوند و رابطه‌ی آن‌ها با نظم جهانی سلطه به طور کلی کنار می‌رود.

اما سیاست باید به عنوان عرصه‌ای از مبارزه‌ی واقعی میان نیروهای اجتماعی و ساختارهای قدرت جهانی در نظر گرفته شود. در نتیجه، تضادهای داخلی جامعه و فشارهای امپریالیستی دو سطح جداگانه به شمار نمی‌آیند، بلکه در پیوندی دیالکتیکی با یکدیگر عمل می‌کنند. این پیوند اصلا ذهنی و انتزاعی نیست بلکه در زندگی روزمره‌ی جوامع پیرامونی نیز خود را نشان می‌دهد. در تجربه‌ی زیسته‌ی واقعیِ آن‌ها مسائل داخلی و فشارهای خارجی در عمل درهم می‌آمیزند و شرایط واقعی سیاست را شکل می‌دهند.

مشکلات مدیریتی، چالش‌های زیست‌محیطی، سخت‌گیری‌های فرهنگی، رویکرد اقتصادی جمهوری اسلامی ایران، اختلاس‌ها و مشکلاتی که همه می‌دانیم بخشی از ماجراست و خود مدیران داخلی نیز احتمالاً آن را کتمان نمی‌کنند. اما روی زمین (نه در عالم رویا) تحریم‌های گسترده نیز وجود دارد. هم‌اکنون ایران درگیر فشارها و تهدیدهای مستقیم امپریالیستی است؛ در مقابلِ نظام سیاسی کشور نیرویی قرار دارد که به صراحت از پایان دادن به تمدن ایران «در یک شب» سخن می‌گوید و همزمان از ترور نیز صحبت می‌کند، آن هم در حالی که در همان لحظه از حقوق بشر نیز سخن به میان می‌آورد! مشکل قطعی برق در ایران پیش‌تر نیز وجود داشت، اما تحریم‌ها و فشارهای خارجی شرایطی را پدید آورده‌اند که مسئولان از تابستان و زمستانی سخت سخن می‌گویند.

ما در چنین شرایطی زندگی می‌کنیم. به همین دلیل نیز شادروان فریبرز رئیس‌دانا تأکید داشت که مبارزه برای آزادی از مبارزه با امپریالیسم جدا نیست. همچنین مبارزه برای عدالت اجتماعی در کشورهای پیرامونی در بسیاری از لحظات تاریخی با مبارزه برای استقلال سیاسی گره خورده است. نیروهایی که این پیوند را نادیده می‌گیرند اغلب ناخواسته به تقویت همان ساختارهایی یاری می‌رسانند که امکان رهایی اجتماعی را محدود می‌کنند.

بنابراین هدف اصلی این نوشته دفاع از یک گرایش سیاسی خاص نیست. مسئله در سطحی بنیادی‌تر قرار دارد که عبارت است از فهم رابطه‌ی میان رهایی اجتماعی و مبارزه با نظم امپریالیستی جهان. در جهان کنونی که قدرت اقتصادی و نظامی در دست شبکه‌ای محدود از دولت‌ها و سرمایه‌های فراملی متمرکز شده است، تحلیل سیاست بدون در نظر گرفتن این ساختار به ناچار تصویری ناقص از واقعیت ارائه می‌دهد. بازگرداندن این ساختار به مرکز تحلیل به معنای نادیده گرفتن تضادهای داخلی تلقی نمی‌شود، بلکه این نوشته، تلاشی برای فهم میدان واقعی مبارزه‌ای است که در آن سرنوشت جوامع پیرامونی رقم می‌خورد. این نوشته کوششی برای بازگشودن این رویکرد است.

2-ساخت یک دشمن مفهومی توسط دکتر مالجو

نام‌گذاری‌هایی که در نوشته‌ی آقای مالجو تحت عنوان «چپ محور مقاومتی» صورت گرفته است، توصیفی دقیق از یک جریان فکری نیست و تلاشی برای برساختن یک دوانگاری میان «ضدامپریالیسم انتزاعی» و «ضدامپریالیسم انضمامی» است. دکتر مالجو معتقد است که ««چپِ محور مقاومتی» اصطلاحی است رساتر از «چپِ ضدامپریالیستی» برای توصیف مجموعه‌های ناهمگنی چون «گروه ۱۰ مهر» و «تلویزیون اینترنتی جدال» و «مجلۀ دانش و امید» و «تدارک کمونیستی» و امثالهم. چرا؟ چون بسیاری از چپ‌ها منتقد امپریالیسم‌اند اما لزوماً به معنای سیاسی و عملی در صف‌بندی موسوم به محور مقاومت قرار نمی‌گیرند».

این چارچوب‌بندی، تلاش می‌کند با برچسب‌گذاریِ تئوریک، واقعیت را بپوشاند یعنی به جای بررسی شرایط تاریخیو موازنه‌ی نیروها، بحث حول یک صورت‌بندی مفهومی می‌چرخد که گویی می‌تواند جایگزین تحلیل مناسبات عینیقدرت در جهان معاصر شود. واضح‌تر این‌که تفکیک دکتر مالجو، در بطن خود حامل نوعی گسست خطرناک میان نظر و عمل است. زیرا سیاست را باید در توازن واقعی قوا دید. رویکرد ضدامپریالیستی نیز یک ژست اخلاقی یا نقد نظری به ساختار سرمایه‌داری جهانی نیست. آقای دکتر مالجوی عزیز! تاریخ همیشه دوگانه‌ی آمریکا-ویتنام، آمریکا-شیلی، آمریکا- کوبا، فلسطین- اسرائیل نیست؛ گاهی ائتلاف ناتو آمریکا- لیبی است، گاهی آمریکا-عراق است و گاهی آمریکا-افغانستان. رویکرد ضدامپریالیستی نمی‌تواند در این مورد سکوت کند و ناگزیر است در برابر آرایش‌های جنگی و اقتصادی قدرت‌های مسلط، موضع بگیرد. نباید نادیده گرفت که در دوران امپریالیسم، هیچ مبارزه‌ی رهایی‌بخشی در خلأ رخ نمی‌دهد و هرگونه ایستادگی در برابر هژمونی جهانی، به ناچار شکلی از سازمان‌دهی ژئوپولیتیک را به خود می‌پذیرد.

دکتر مالجو در ادامه می‌کوشد نوعی «چپ منزه» را ترسیم کند که هم ضدامپریالیست باشد و هم خود را از واقعیت‌های میدان نبرد جدا نگاه دارد. او می‌گوید: «می‌توان ضدامپریالیست بود اما همزمان نسبت به نیرویی که خود را صدر محور مقاومت تعریف می‌کند موضعی انتقادی یا حتی مخالف داشت. چپ محور مقاومتی چنین نیست: ناهمسو با امپریالیسم است و همسو با تمامیت محور مقاومت». این گزاره، بیانگر نوعی اخلاق‌گرایی است که با واقعیت‌ستیزی پهلو می‌زند. تاریخ جنبش‌های ضداستعماری نشان داده است که تضاد اصلی میان ملل تحت ستم و قدرت‌های امپریالیستی، تعیین‌کننده‌ی مسیر سایر تضادها است. از سوی دیگر بقای یک ملت و تمامیت سرزمینی و زیرساخت‌های آن تحت هجوم همه‌جانبه قرار گرفته است. در این فضا اولویت‌بندی تضادها دیگر ذوقی و انتخابی نیست، بلکه ضرورتی برای صیانت از وجود ملی است. مخالفت با نیروهایی که در خط مقدم مواجهه‌ی فیزیکی با پروژه‌های بی‌ثبات‌سازی و تجزیه قرار دارند، آن هم با اتکا به نقدهای هنجاری، در عمل به معنای تضعیف تنها جبهه‌ی مادی مقاومت و هموار کردن مسیر برای همان نیروهایی است که ادعای ضدیت با آن‌ها وجود دارد. برخلاف ادعای نویسنده، مقاومت در برابر امپریالیسم حاصل درک این حقیقت است که آزادی و دموکراسی در سرزمینی که حاکمیت ملی‌اش توسط قدرت‌های خارجی در هم شکسته شده، سرابی بیش نخواهد بود.

از سوی دیگر آنچه نقد دکتر مالجو نادیده می‌گیرد، دیالکتیک میان عام و خاص است. او امپریالیسم را به یک فشار خارجی تقلیل می‌دهد که نباید به «یگانه عدسی نگاه» تبدیل شود. اما حقیقت این است که امپریالیسم در کشورهای پیرامونی تنها یک عامل در کنار سایر عوامل و هم‌وزن با آن‌ها نیست. امپریالیسم اتمسفری است که سایر تضادهای داخلی در آن تنفس می‌کنند. در این شرایط که ساختار اقتصادی کشور تحت فشار تحریم‌های کمرشکن است و خطر مداخله‌ی نظامی سایه افکنده، جدا کردن مسائل داخلی مانند فقر و نابرابری و سرکوب از این کلِ ساختاری، نوعی ساده‌سازی مکانیکی نیز است. آقای مالجوی عزیز! فقر در یک کشور تحت محاصره، همان ماهیتی را ندارد که فقر در یک کشور استعمارگر دارد. در اینجا، تضاد اصلی (امپریالیسم) چنان بر تضادهای فرعی سایه می‌اندازد که هرگونه تلاش برای حل تضادهای داخلی بدون در نظر گرفتن این فشار کلان، به شکست می‌انجامد. جریانی که شما آن را «چپ محور مقاومتی» می‌نامید، در واقع چپی است که از ایدوالیسم فاصله گرفته و پذیرفته است که در جهان واقعی، برای تغییر وضع موجود باید دست‌ها را آلوده‌ی سیاست کرد و میان گزینه‌های موجود، موضع گرفت. شاید جبهه‌ای که برگزیده می‌شود مورد انتقاد شدید هم قرار داشته باشد به شرطی که به لحاظ تاریخی تنها نیرویی باشد که در برابر توحش عریان جهانی ایستاده باشد. این هم‌سویی ناشی از درک این واقعیت است که شکست مقاومت در برابر امپریالیسم، به معنای پیروزی دموکراسی نخواهد بود، بلکه به معنای ویرانی قطعی همان بستری است که مبارزه برای عدالت و آزادی قرار بود در آن شکل بگیرد.

ایران، امپریالیسم را به شکل‌های مختلفی مانند کودتا، اشغال، تحریم اقتصادی، فشار مالی و تهدید نظامی تجربه کرده است. تجربه‌ی جمعی ملت‌هایی که چنین تاریخ پرفشاری را پشت سر گذاشته‌اند ناگزیر با حافظه‌ای از سلطه‌ی خارجی شکل می‌گیرد. از همین رو گرایش ضدامپریالیستی در چنین جوامعی به صورت واکنشی تاریخی و اجتماعی پدیدار می‌شود. این واکنش از دل مناسبات واقعی قدرت در نظام جهانی سرمایه‌داری برمی‌خیزد و به سادگی در قالب یک گرایش ذهنی یا سلیقه‌ی نظری قابل توضیح نیست. در جوامع پیرامونی چون ایران، امپریالیسم اصلا پدیده‌ای روی کاغذ و در میان دروس دانشگاه نیست. ما با امپریالیسم در حال زیستِ روزانه هستیم. تحریمهای کمرشکن کالا و نفت، روابط بانکی و بویژه دارو برای بیماران، بخشی از تجربه‌ی زیسته‌ی ایرانیان است. چه کسی است که این را درک نکرده باشد؟ از سوی دیگر وضعیت ایران بسیار بغرنج‌تر و پیچسده‌تر از بسیاری دیگر از نقاط جهان است. امپریالیسم در ساختارِ قدرتِ اقتصادی در ایران، همدست و هم‌پیمان دارد. بخشی از سرمایه‌داری غربگرا در ایران که اتفاقا نهادهای قدرتمند مالی را در اختیار دارند منافع‌شان کاملا همسو با امپریالیسم است. وقتی جنگ نیست، این‌ها بر ملت می‌تازند و وقتی جنگ است، هر دو بر ملت ایران یورش می‌برند.زحمت‌کشانِ ایران در چنین شرایطی هستند.

آقای دکتر مالجو از «عدسی نگاه» یاد کرده‌اند، اما عدسی به حوزه‌ی ادراک و تفسیر تعلق دارد، در حالی که امپریالیسم پیش از آنکه مسئله‌ای مربوط به تفسیر باشد، رابطه‌ای عینی در ساختار قدرت جهانی است و من مصرّانه از ایشان می‌خواهم این عامل را نادیده نگیرند یا حداقل اگر خودشان باوری به آن ندارند به امپریالیسم‌باوران انگ نزنند. اگر امپریالیسم به سطح یک «عدسی» تقلیل داده شود، پیامد طبیعی آن نیز چنین خواهد بود که پیوند دادن بحران‌های داخلی با ساختار جهانی سلطه به عنوان نوعی خطای تحلیلی تلقی شود.

بخش دیگری از استدلال دکتر مالجو بر همین فرض استوار است که پیوند دادن بحران‌های اجتماعی با ساختار جهانی سلطه نوعی لغزش تحلیلی به شمار می‌آید. ایشان می‌نویسند: «این‌جاست که اولین لغزش چپ محور مقاومتی رخ می‌دهد. مسائل داخلی مثل فقر و نابرابری و سرکوب و بحرانِ نمایندگی اکنون دیگر مشکلاتی برآمده از بطن جامعه تلقی نمی‌شوند بلکه غالباً به نقش‌آفرینی مستقیم یا غیرمستقیم امپریالیسم منتسب می‌شوند». این صورت‌بندی یک دوگانگی نظری میان «درون جامعه» و «ساختار جهانی» ایجاد می‌کند؛ گویی جامعه واحدی بسته و خودبسنده است که بحران‌های آن تنها و تنها از درون سازوکارهای داخلی زاده می‌شوند و ارتباط دادن این بحران‌ها با نظم جهانی نوعی نسبت دادن بیرونی تلقی می‌شود.

این تلقی با تاریخ واقعی شکل‌گیری اقتصادهای پیرامونی سازگار نیست. بسیاری از این جوامع در بستر گسترش نظام سرمایه‌داری جهانی و تحت فشار سازوکارهایی شکل گرفته‌اند که مسیر انباشت سرمایه، الگوی توسعه اقتصادی و حتی سازمان سیاسی قدرت را تعیین کرده‌اند. از قرن نوزدهم به این سو، ادغام نابرابر در بازار جهانی، نفوذ سرمایه مالی خارجی، مداخلات نظامی و سیاسی قدرت‌های بزرگ، و تحمیل ساختارهای وابسته در حوزه‌های انرژی، تجارت و بانکداری، نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری ساختار طبقاتی و اقتصادی کشورهای پیرامونی داشته است. در این حالت، فقر، نابرابری یا بحران‌های سیاسی پدیده‌هایی منفک از این نظم جهانی به شمار نمی‌آیند. آنچه در سطح داخلی به صورت بحران اجتماعی دیده می‌شود، در بسیاری موارد در پیوند مستقیم با موقعیت یک کشور در تقسیم کار جهانی شکل می‌گیرد.

نویسنده خود در بخش‌های پیشین تصریح می‌کند که تجربه‌ی ایرانیان با «تحریم‌های فراگیر اقتصادی و بی‌ثبات‌سازی مزمن منطقه‌ای و نهایتاً نیز جنگ» گره خورده است و این مجموعه شرایط در شکل‌گیری ضدیت با امپریالیسم نقش داشته است. همین توصیف نشان می‌دهد که فشار خارجی از سطح یک عامل حاشیه‌ای فراتر رفته و به بخشی از شرایط مادی زندگی جامعه تبدیل شده است. هنگامی که یک کشور با محدودیت‌های شدید در دسترسی به نظام مالی بین‌المللی، بازارهای جهانی، فناوری‌های پیشرفته و سرمایه‌گذاری خارجی مواجه می‌شود، این وضعیت به صورت مستقیم بر تولید، اشتغال، سطح دستمزدها و توان دولت برای ارائه خدمات اجتماعی اثر می‌گذارد. تحریم اقتصادی در چنین شرایطی تنها یک ابزار دیپلماتیک تلقی نمی‌شود؛ کارکرد آن به سازوکاری برای اعمال فشار ساختاری بر اقتصاد و جامعه تبدیل می‌گردد. کاهش ظرفیت تولید صنعتی، افت ارزش پول ملی، گسترش بیکاری و فشار بر معیشت طبقات فرودست پیامدهای ملموس چنین وضعیتی به شمار می‌آیند. در این بستر، فقر و نابرابری شکل‌هایی متفاوت از فقر و نابرابری در شرایط عادی اقتصاد جهانی پیدا می‌کنند. جامعه‌ای که در معرض محاصره‌ی مالی و تجاری قرار دارد، مسیر تحول اقتصادی دیگری را طی می‌کند و بسیاری از بحران‌های اجتماعی آن در پیوند مستقیم با همین وضعیت شکل می‌گیرند.

از همین رو توصیف این رابطه به عنوان «انتساب» نوعی جابه‌جایی معنایی ایجاد می‌کند. واژه‌ی انتساب دلالت بر نسبت دادن ذهنی یک پدیده به عامل خارجی دارد، حال آنکه در تجربه‌ی کشورهای تحت فشار امپریالیستی، پیوند میان تحولات داخلی و فشار خارجی در سطح ساختارهای مادی قابل مشاهده است. جنگ اقتصادی، تحریم مالی، فشارهای امنیتی و تلاش برای بی‌ثبات‌سازی منطقه‌ای بر سازمان اقتصادی و سیاسی جامعه اثر می‌گذارند و توازن نیروهای اجتماعی را دگرگون می‌کنند. در چنین شرایطی، طرح این پیوند تلاشی برای درک شبکه‌ی واقعی روابط قدرت در جهان معاصر است. اگر جامعه‌ای با محدودیت شدید در صادرات نفت، انتقال پول، دسترسی به فناوری یا تعاملات بانکی مواجه شود، پیامدهای آن در سطح زندگی روزمره‌ی مردم نمایان می‌شود؛ از افزایش قیمت کالاهای اساسی تا کاهش سرمایه‌گذاری و رکود تولید. تجربه‌ی زیسته‌ی مردم در چنین فضایی در دل همین مناسبات شکل می‌گیرد. بنابراین پرسش اصلی همچنان باقی می‌ماند: تجربه‌ی معیشتی مردمی که در معرض فشار دائمی جنگ اقتصادی قرار دارند چگونه می‌تواند مستقل از این شرایط تحلیل شود؟ فقر ناشی از فروپاشی زنجیره‌های تولید و تجارت در اثر تحریم با فقری که در شرایط عادی رقابت اقتصادی شکل می‌گیرد یکسان تلقی نمی‌شود. درک این تفاوت مستلزم آن است که رابطه‌ی میان ساختار جهانی قدرت و تحولات داخلی به عنوان یک پیوند واقعی و تاریخی بررسی شود، پیوندی که در بسیاری از جوامع پیرامونی نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری بحران‌های اقتصادی و اجتماعی ایفا کرده است.

3-نادیده گرفتنِ امپریالیسم به‌مثابه ساختار

در ادامه‌ی استدلال نویسنده، یکی از جدی‌ترین اتهام‌ها متوجه درکی از سیاست است که مبارزه با امپریالیسم را به عنوان یکی از عناصر تعیین‌کننده‌ی تحلیل اجتماعی در نظر می‌گیرد. او می‌نویسد: «وقتی واقعیت اجتماعی این‌گونه در قالبی ازپیش‌ساخته فشرده می‌شود، پی‌آمد بعدی هم دور از انتظار نیست: نقش خودِ مردم در صحنه کم‌رنگ جلوه داده می‌شود. چپ‌های محور مقاومتی گرچه اعتراض‌های اجتماعی را نشانه‌ای از مسائل واقعی جامعه می‌دانند اما عمدتاً خیلی زود با برچسب "ابزار امپریالیسم" نادیده‌شان می‌گیرند». در ادامه نیز می‌افزاید: «مردم در مقام بازیگران اصلیِ تغییر به رسمیت شناخته نمی‌شوند بلکه عمدتاً به عناصری فرعی در یک بازی بزرگ‌تر جهانی تقلیل می‌یابند». این صورت‌بندی در ظاهر از دفاع از عاملیت مردم سخن می‌گوید، با این حال در لایه‌ی عمیق‌تر خود بر فرضی استوار است که ساختار قدرت جهانی را از فرآیند واقعی کنش اجتماعی جدا می‌کند. در تحلیل دکتر مالجو جامعه به میدان مستقلی تبدیل می‌شود که در آن نیروهای اجتماعی گویا در فضایی خالی از فشارهای ساختاری جهانی عمل می‌کنند. از همین رو هر تحلیلی که بر پیوند میان مبارزه‌ی اجتماعی و ساختار امپریالیستی جهان تأکید کند به صورت نفی عاملیت مردم تعبیر می‌شود.

پرسش اصلی در اینجا آن است که آیا توجه به فشارهای نظام جهانی لزوماً به حذف نقش نیروهای اجتماعیمی‌انجامد، یا این دو سطح از تحلیل درهم‌تنیده‌اند و باید در کنار یکدیگر فهمیده شوند. مسئله‌ی اساسی دکتر مالجو درک نادرست از رابطه‌ی میان ساختار و کنش اجتماعی است. توده‌ها در خلأ سیاسی عمل نمی‌کنند. هر جنبش مردمی در بستر معینی از روابط قدرت شکل می‌گیرد که شامل ساختارهای اقتصادی جهانی، شبکه‌های سیاسی فراملی و مداخلات قدرت‌های بزرگ است. هنگامی که کشوری مانند ایران در معرض فشار دائمی تحریم اقتصادی، جنگ نیابتی، عملیات اطلاعاتی و مداخلات سیاسی قرار دارد، میدان کنش اجتماعی نیز تحت تأثیر همین شرایط شکل می‌گیرد. بنابراین تحلیل این شرایط به معنای کاستن از نقش مردم تلقی نمی‌شود؛ چنین تحلیلی در پی فهم محیط واقعی‌ای است که کنش جمعی در آن رخ می‌دهد. اگر جنبشی اجتماعی در جامعه‌ای شکل گیرد که هم‌زمان هدف فشارهای ژئوپولیتیک قدرت‌های بزرگ است، بررسی امکان بهره‌برداری نیروهای خارجی از این وضعیت به معنای نفی مطالبات اجتماعی مردم محسوب نمی‌شود. این نوع تحلیل در پی درک پیچیدگی میدان سیاست است.

تجربه‌ی کشورهای مختلف در اروپای شرقی، آمریکای لاتین، خاورمیانه و شمال آفریقا نشان می‌دهد که اعتراض‌های واقعی مردمی بارها در معرض سازمان‌دهی، هدایت یا بهره‌برداری نیروهای خارجی قرار گرفته‌اند. پروژه‌هایی که بعدها با عنوان «انقلاب رنگی» یا «مداخله‌ی بشردوستانه» شناخته شدند، از همین مسیر حرکت کردند:

1-ورود به شکاف‌های اجتماعی واقعی

2-تبدیل آن‌ها به اهرمی برای بازآرایی ژئوپولیتیک

در بسیاری از این نمونه‌ها، مردم با مطالبات معیشتی، سیاسی یا اجتماعی وارد میدان شدند، اما نتیجه‌ی نهایی چیزی جز تشدید وابستگی، فروپاشی ساختارهای ملی و گسترش سلطه‌ی سرمایه‌ی فراملی نبود. از لیبی تا بخش‌هایی از آمریکای لاتین، بارها مشاهده شده که شعارهای دموکراتیک چگونه به پوششی برای مداخله‌ی قدرت‌های بزرگ تبدیل شده‌اند. حوادث دی‌ماه 1404 نیز هنوز پیش چشم ماست. در چنین شرایطی، هشدار درباره‌ی امکان مصادره‌ی اعتراض‌های اجتماعی توسط نیروهای خارجی به معنای نفی تضادهای داخلی محسوب نمی‌شود. این هشدار محصول تجربه‌ی تاریخی ملت‌هایی است که هزینه‌ی سنگین دخالت امپریالیستی را با فروپاشی دولت، جنگ داخلی و نابودی زیرساخت‌های اقتصادی پرداخته‌اند. اشاره به این واقعیت به معنای انکار تضادهای اجتماعی داخلی محسوب نمی‌شود. برعکس، باید به این مسأله توجه شود که چگونه تضادهای واقعی جامعه ممکن است در چارچوب رقابت قدرت‌های جهانی به مسیرهای متفاوتی هدایت شوند. وقتی آقای دکتر مالجو چنین تحلیلی را به عنوان بی‌اعتنایی به مردم معرفی می‌کند، منکر یکی از مهم‌ترین ابعاد سیاست در جهان معاصر می‌شود و پیوند پیچیده‌ی میان مبارزات اجتماعی و رقابت قدرت‌های بزرگ را نادیده می‌گیرد.

علاوه بر آن، یک تناقض مهم نیز در رویکرد ایشان دیده می‌شود، زیرا از یک سو تأکید می‌شود که اثر زیان‌بار امپریالیسم در زندگی ایرانیان بخشی از تجربه‌ی زیسته‌ی جامعه است و از سوی دیگر، هر تحلیلی که این فشار را در ارزیابی جنبش‌های اجتماعی در نظر بگیرد به عنوان نفی عاملیت مردم توصیف می‌شود. اگر امپریالیسم واقعیتی فعال در زندگی اجتماعی است، چگونه می‌توان تحلیل سیاست داخلی را بدون در نظر گرفتن حضور آن پیش برد؟ نیروهای اجتماعی در جامعه‌ای همچون ایران که در معرض جنگ اقتصادی و فشار ژئوپولیتیک قرار دارد، در شرایطی متفاوت از جوامعی عمل می‌کنند که از چنین فشارهایی مصون مانده‌اند. در این وضعیت، مبارزه‌ی اجتماعی ناگزیر در تقاطع دو میدان شکل می‌گیرد که عبارتند از میدان تضادهای داخلی و میدان رقابت قدرت‌های جهانی. نادیده گرفتن هر یک از این دو، تصویری ناقص از واقعیت اجتماعی ارائه می‌دهد.

به همین دلیل است که مسئله‌ی حق تعیین سرنوشت ملی نیز اهمیت پیدا می‌کند، زیرا عاملیت مردم تنها در شرایطی معنا دارد که یک جامعه امکان تصمیم‌گیری مستقل درباره‌ی مسیر سیاسی و اقتصادی خود را حفظ کرده باشد. از سوی دیگر، دفاع واقعی از عاملیت مردم بدون دفاع از حق تعیین سرنوشت ملی امکان‌پذیر نیست. جامعه‌ای که تحت محاصره‌ی اقتصادی، تهدید نظامی یا فشار سیاسی قدرت‌های خارجی قرار دارد، توان تصمیم‌گیری مستقل خود را از دست می‌دهد. استقلال ملی در چنین شرایطی به مسئله‌ای بنیادین برای هر پروژه‌ی اجتماعی تبدیل می‌شود. بدون صیانت از حاکمیت ملی، هر مطالبه‌ی اجتماعی در معرض ادغام در سازوکارهای سلطه‌ی جهانی قرار می‌گیرد.

تاریخ کشورهای پیرامونی نشان داده است که فروپاشی استقلال سیاسی اغلب به معنای از میان رفتن ظرفیت واقعی مردم برای تعیین سرنوشت خویش بوده است. هنگامی که دولت‌ها تحت کنترل نهادهای مالی بین‌المللی، ارتش‌های خارجی یا شبکه‌های وابسته به قدرت‌های بزرگ قرار می‌گیرند، میدان سیاست داخلی نیز دگرگون می‌شود و امکان کنش مستقل اجتماعی محدود می‌گردد. در این حالت، سخن گفتن از عاملیت مردم بدون توجه به مسئله‌ی استقلال ملی به شعاری انتزاعی تبدیل می‌شود.

به همین دلیل، تقابل میان «مطالبات دموکراتیک» و «استقلال ملی» که در بخش‌هایی از این نوع نقدها دیده می‌شود، تقابلی کاذب است. در بسیاری از کشورهای پیرامونی، تضعیف حاکمیت ملی به گسترش دموکراسی منجر نشده، بلکه راه را برای سلطه‌ی مستقیم سرمایه‌ی جهانی و مداخله‌ی خارجی هموار کرده است. گزارش نائومی کلاین در کتاب «دکترین شوک» از وضعیت عراقِ پسا صدام و رفتار شرکت‌های تازه تأسیس آمریکایی در غارت منابع، نمونه‌ای است که می‌توان مورد مطالعه قرار داد. تجربه‌ی لیبی یا افغانستان نیز نشان می‌دهد که فروپاشی دولت‌های ملی تحت عنوان آزادی و دموکراسی، چگونه به آشوب، تجزیه و نابودی زیرساخت‌های اجتماعی انجامید. در این نمونه‌ها، مردم از مقام «بازیگران اصلی تغییر» به سوژه‌هایی منفعل در پروژه‌های ژئوپولیتیک قدرت‌های بزرگ تبدیل شدند. بنابراین حساسیت نسبت به مداخله‌ی امپریالیستی، ریشه در حافظه‌ی تاریخی ملت‌هایی دارد که بارها شاهد مصادره‌ی مبارزات اجتماعی خود توسط نیروهای خارجی بوده‌اند.

در نتیجه، تصویرسازی نویسنده از نیروهای ضد امپریالیست به عنوان جریانی که مردم را «عناصر فرعی در یک بازی بزرگ‌تر جهانی» تلقی می‌کند، وارونه‌سازی واقعیت تاریخی است. دقیقاً برعکس، بی‌توجهی به ساختار جهانی سلطه است که مردم را به ابزار پروژه‌های خارجی تبدیل می‌کند. هنگامی که مبارزه‌ی اجتماعی از بستر واقعی توازن نیروهای جهانی جدا شود، امکان تشخیص مسیرهای نفوذ و مداخله از میان می‌رود و جنبش‌های مردمی به سادگی در مدار قدرت‌های خارجی قرار می‌گیرند. دفاع از عاملیت مردم در جهان معاصر مستلزم فهم هم‌زمان تضادهای داخلی و سازوکارهای سلطه‌ی جهانی است و بدون آن، سیاست اجتماعی به عرصه‌ای آسیب‌پذیر و قابل مصادره تبدیل خواهد شد.

از همین رو تصویر ارائه‌شده از سوی آقای مالجو، که در آن تحلیل‌های ضد امپریالیستی به نوعی بی‌اعتنایی نسبت به مردم تقلیل داده می‌شود، با پیچیدگی واقعی سیاست جهانی همخوانی چندانی ندارد. جنبش‌های اجتماعی در کشورهای پیرامونی اغلب در نقطه‌ی تلاقی چند نیرو قرار می‌گیرند: 1-تضادهای طبقاتی داخلی، 2- بحران‌های ساختاری اقتصاد 3- فشارهای قدرت‌های جهانی. فهم این وضعیت مستلزم آن است که هر سه سطح هم‌زمان در نظر گرفته شوند. حذف یکی از این سطوح به همان اندازه گمراه‌کننده خواهد بود که حذف سطوح دیگر (دکتر مالجو به جمله‌ی آخر توجه بیشتری نمایند). تحلیلی که تنها بر تضادهای داخلی تمرکز کند و شبکه‌ی قدرت جهانی را نادیده بگیرد، در حال ساده‌سازی سیاست است؛ همان‌گونه که تحلیلی که تنها به رقابت قدرت‌های جهانی توجه کند و مطالبات اجتماعی را حذف کند تصویری ناقص ارائه خواهد داد.

4-جمع‌بندی

هدف از نگارش این مقاله، انگ زدن یا برچسب زدن به دیگران نیست. متأسفانه وجهی از خوانش از چپ صورت گرفته که چنان‌چه خود را اصلاح نکند می‌تواند به شکلی از تجدیدنظرطلبی بینجامد. این «چپِ غرب‌محور» در بنیادهای فکریِ خود به دگرگونی ساختاری در مناسباتِ سرمایه‌داری باوری ندارد، به چند اصلاح بسنده می‌کند و چنان‌چه تجاوز ارتجاع آمریکایی-صهیونی به ایران انجام نمی‌شد، سرودِ ستایش از آن‌ها را نیز همین امروز سر می‌داد. تاریخ خواهد دید این چپ، فردا سر از کجا در خواهد آورد.

ریشه‌ی نظری چنین رویکردی را می‌توان در نوعی نگاه اروپامحور به تاریخ و سیاست جست؛ نگاهی که تجربه‌ی تاریخی غرب را معیار عامِ فهمِ پیشرفت، دموکراسی و رهایی اجتماعی قرار می‌دهد و در نتیجه، شرایط تاریخی و مادیِ جهان پیرامونی را یا فرعی می‌شمارد یا به حاشیه می‌راند.

این شکل از چپ، حامل نوعی نگاه در تاریخ‌نگاری و نظریه‌ی سیاسی است که اروپا را مرکز جهان و تجربه‌ی تاریخی آن را مسیر «جهانی» پیشرفت معرفی می‌کند. در نگاه این شکل از چپ‌گرایی، اروپا به‌عنوان الگوی عمومی در همه‌ی عرصه‌ها عرضه می‌شود، در حالی که تجربه‌های تاریخی دیگر مناطق جهان یا نادیده گرفته می‌شوند یا به‌عنوان نشانه‌ی عقب‌ماندگی تفسیر می‌گردند. روایتِ چپِ غرب‌محور، تصویری ناقص از مدرنیته ارائه می‌دهد، زیرا نقش استعمار، برده‌داری و سلطه‌ی جهانی غرب در شکل‌گیری همان جوامع اروپایی را به حاشیه می‌راند.

این مسئله فقط به تاریخ‌نگاری محدود نمی‌شود و در نظریه‌ی سیاسی نیز دیده می‌شود. این چپ‌گرایی، حتی بخشی از سنت‌های چپ، مبارزه‌ی اجتماعی را در چارچوب تضادهای داخلی اروپا تحلیل می‌کنند و نقش استعمار و سلطه‌ی جهانی در شکل‌گیری نظم مدرن را کم‌رنگ می‌کنند. در نتیجه مبارزات ضداستعماری و مسئله‌ی استقلال ملی در جهان پیرامونی به عنوان موضوعاتی حاشیه‌ای تلقی می‌شوند. حال آن‌که فهم مدرنیته بدون در نظر گرفتن پیوند آن با استعمار، جنگ‌های امپریالیستی و مقاومت ملت‌های تحت سلطه ممکن نیست.

مسئله‌ی اصلی این بحث نیز دفاع از یک دولت، یک ائتلاف سیاسی یا یک آرایش ژئوپولیتیک معین نیست. مسئله بر سر فهم موقعیت تاریخی جامعه‌ای است که زیر فشار مداوم نظم امپریالیستی زندگی می‌کند. جامعه‌ای که با تحریم، جنگ اقتصادی، محاصره‌ی مالی، عملیات رسانه‌ای و تهدید نظامی مواجه است، در شرایط عادیِ بازتولید حیات اجتماعی قرار ندارد. هر تحلیل اجتماعی که این بستر مادی را کنار بگذارد، ناخواسته به انتزاعی‌سازی از سیاست می‌رسد و تضادهای واقعی جهان معاصر را از متن زندگی مردم حذف می‌کند. رهایی اجتماعی در کشورهای پیرامونی از دلِ مناسبات واقعی قدرت عبور می‌کند. فقر، بحران معیشت، فرسایش نیروی کار و تضعیف سازمان‌یابی اجتماعی در بسیاری از این کشورها با ساختار سلطه‌ی جهانی گره خورده است. هنگامی که یک ملت هدف محاصره و فشار مداوم قرار می‌گیرد، مبارزه‌ی طبقاتی نیز شکل ویژه‌ای پیدا می‌کند. از همین رو، هر پروژه‌ی تحول اجتماعی که نسبت خود را با امپریالیسم روشن نکند، در بزنگاه‌های تاریخی به سردرگمی سیاسی دچار می‌شود و توان تشخیص آرایش واقعی نیروها را از دست می‌دهد. تاریخ معاصر نیز بارها نشان داده است که قدرت‌های مسلط جهانی از شکاف‌های داخلی جوامع برای بازسازی هژمونی خود استفاده می‌کنند. عراق، لیبی، افغانستان و نمونه‌‌های دیگر، صورت‌های عینی فروپاشی یک جامعه زیر مداخله‌ی مستقیم و غیرمستقیم نظم جهانی‌اند. تحلیلی که این تجربه‌ی تاریخی را کم‌اهمیت جلوه دهد، راه را برای تکرار همان الگوهای ویرانگر باز می‌کند.

سیاست رهایی‌بخش زمانی معنا پیدا می‌کند که بتواند میان عدالت اجتماعی، استقلال سیاسی و مقاومت در برابر سلطه‌ی جهانی پیوند برقرار کند. مبارزه با استثمار داخلی بدون مواجهه با ساختار امپریالیستی به افقی محدود فروکاسته می‌شود، همان‌طور که جریان ضدامپریالیستیِ جداافتاده از مطالبات مردم نیز به بن‌بست خواهد رسید.

1

 

Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.

Be the first to comment.

Write comments...
or post as a guest