WIDE bannerflagsRIP

Peikekhavar mobile

Write a comment

نویسنده: محمد  حقیقیت
از وبسایت هواداران چپ ضد امپریالیست، 
لینک در انتها

تجاوز اخیر آمریکا و اسرائیل به ایران، بار دیگر یکی از بنیادی‌ترین حقیقت‌های تاریخ معاصر ما را آشکار کرد: در لحظات خطر، سرنوشت ملت‌ها نه فقط در میدان نبرد، بلکه در میدان فهم، تحلیل و تشخیص نیز رقم می‌خورد. در چنین بزنگاه‌هایی، هیچ روایت سیاسی‌ای بی‌طرف نیست؛ هر سخن، هر سکوت، و هر تحلیل، خواه‌ناخواه در نسبت با یک پرسش تعیین‌کننده معنا پیدا می‌کند: آیا در خدمت تقویت توان ایستادگی یک ملت در برابر تجاوز و سلطه است، یا به تضعیف ارادۀ ملی و فرسایش توان مقاومت آن یاری می‌رساند؟.
آنچه در این روزها رخ داد، فقط یک رویارویی نظامی نبود؛ آزمونی تاریخی برای سنجش نسبت نیروهای سیاسی با مسئلۀ استقلال، با واقعیت جامعۀ ایران، و با ظرفیت‌های پنهان و آشکار مردمی بود که بار دیگر نشان دادند در لحظات سرنوشت‌ساز، میان نقد، مطالبه و دفاع از میهن، مرزی تصنعی نمی‌بینند. این تجربه، بیش از هر زمان دیگری، درستیِ پیوند میان استقلال ملی، انسجام اجتماعی و امکان هر تحول مترقی را آشکار ساخت؛ پیوندی که چپِ ضدامپریالیست همواره بر آن پای فشرده است.

تجربۀ این دوره نشان داد که تفاوت میان «نقد ضدامپریالیستیِ مسئول» و «نقدی که عملاً به بازتولید روایت‌های امپریالیستی می‌انجامد»، نه یک اختلاف سلیقۀ نظری، بلکه تمایزی سیاسی، تاریخی و سرنوشت‌ساز است. آنان که با بزرگ‌نمایی بحران‌ها، نادیده‌گرفتن واقعیت جامعۀ ایران، و تکرار تصویرهای تحریف‌شده از نسبت مردم و حاکمیت، به تحلیل‌های مبتنی بر فروپاشی دل بسته بودند، در عمل از فهم یکی از بنیادی‌ترین مؤلفه‌های جامعۀ ایرانی بازماندند: پیوند عمیق میان حافظۀ تاریخی، حسّ استقلال، غرور ملی، و آمادگی برای ایستادگی در برابر تجاوز.

تجربۀ معاصر منطقه، از عراق و لیبی تا سوریه، بارها نشان داده است که غفلت از رابطۀ میان استقلال ملی، انسجام اجتماعی و امکان هر تحول مترقی، خطایی صرفاً نظری نیست؛ خطایی است با پیامدهای تاریخی. تجاوز اخیر، این حقیقت را برای ایران نیز بار دیگر عیان کرد.

چپِ ضدامپریالیست دقیقاً در چنین بزنگاه‌هایی معنای تاریخی خود را نشان می‌دهد. این چپ، برخلاف تصویری که برخی می‌کوشند القا کنند، نه منکر بحران‌های داخلی است، نه مدافع وضع موجود، و نه چشم خود را بر مطالبات مردم می‌بندد. اما به‌خوبی می‌داند که نقد داخلی، اگر از بستر واقعیِ جنگ اقتصادی، تحریم، تهدید، عملیات روانی و تجاوز خارجی جدا شود، به‌سرعت می‌تواند به ابزاری در دست همان نیروهایی بدل شود که هدف‌شان نه عدالت اجتماعی، بلکه تسلیم، فروپاشی یا تجزیۀ کشور است.

یکی از مهم‌ترین خطاهای نظریِ بخشی از محافل موسوم به «چپ» در سال‌های اخیر، گسست مصنوعی میان عدالت اجتماعی و استقلال ملی بود. در این روایت‌ها، فشارهای امپریالیستی یا به حاشیه رانده می‌شدند، یا به عاملی فرعی تقلیل می‌یافتند؛ گویی بحران‌های اقتصادی، اجتماعی و معیشتی ایران در خلأ شکل گرفته‌اند و نه در متن یکی از طولانی‌ترین و پیچیده‌ترین اشکال محاصرۀ اقتصادی، جنگ روانی، خرابکاری امنیتی و تهدید مستمر نظامی.

نتیجۀ چنین صورت‌بندی‌ای—خواه از سر ساده‌سازی نظری، خواه از سر خطای سیاسی— در عمل هم‌صدایی با همان گفتمانی بود که تحریم، فشار و حتی مداخلۀ نظامی را «واکنشی قابل فهم» یا «ابزاری مشروع» جلوه می‌داد. در این چارچوب، تحریم‌ها به «عامل ثانویه»، جنگ اقتصادی به «پیامد طبیعی ناکارآمدی داخلی»، و تجاوز نظامی به «ابزار فشار دیپلماتیک» فروکاسته می‌شدند. این دقیقاً همان روایتی است که دستگاه‌های سلطه برای مشروعیت‌بخشی به سیاست‌های خصمانۀ خود به آن نیاز دارند: روایتی که می‌کوشد میان مردم و سرنوشت ملی‌شان شکاف بیندازد و جامعه را از درون نسبت به ضرورت مقاومت بی‌اعتماد کند.

اما تجربۀ اخیر بار دیگر نشان داد که در جامعه‌ای چون ایران، عدالت اجتماعی و استقلال ملی نه دو ساحت جداگانه، بلکه دو بُعد درهم‌تنیدۀ یک واقعیت تاریخی‌اند. هیچ برنامۀ عدالت‌خواهانه‌ای در کشوری زیر فشار تحریم، تهدید، خرابکاری و تجاوز، نمی‌تواند بر بستر تضعیف حاکمیت ملی و فرسایش توان بازدارندگی به ثمر برسد. همان‌گونه که هیچ دفاع پایداری از کشور نیز بدون کاهش شکاف‌های اجتماعی، مهار فساد، تقویت اعتماد عمومی، و پاسخ‌گویی ساختاری، به پشتوانۀ لازم دست نخواهد یافت.

چپِ ضدامپریالیست دقیقاً از همین منظر، نقد ساختارهای ناعادلانه، فساد، رانت‌خواری، الیگارشی و شکاف طبقاتی را نه حاشیه‌ای، بلکه بخشی از مسئلۀ امنیت ملی و پایداری اجتماعی می‌داند. این معضلات صرفاً نابسامانی‌های اقتصادی یا اخلاقی نیستند؛ آن‌ها در شرایط جنگ ترکیبی، به نقاط آسیب‌پذیری راهبردی بدل می‌شوند که دشمن می‌کوشد از آن‌ها برای فرسایش انسجام ملی بهره بگیرد. اما نتیجه‌گیری از این واقعیت، نه دعوت به تضعیف حاکمیت در لحظۀ تهدید، نه افتادن در دام دوگانه‌سازی‌های کاذب، و نه هم‌صف‌شدن با روایت‌های بیرونی است؛ بلکه پافشاری بر اصلاحات درون‌زا، اجرای قانون، مهار مناسبات رانتی، تقویت مشارکت اجتماعی، و گسترش پاسخ‌گویی در چارچوب حفظ استقلال و تمامیت ارضی است.

مشکل اصلی در بخشی از آنچه در سال‌های اخیر به نام «نقد چپ» مطرح شده، نه نفسِ نقد، بلکه نوع نگاه و سمت‌گیری سیاسیِ نهفته در آن است. مسئله از آنجا آغاز می‌شود که تحلیل، به‌جای قرار گرفتن در متن واقعیِ توازن قوا، از زمینۀ تاریخی و ژئوپلیتیک خود جدا می‌شود. در چنین وضعی، حذف گزینشیِ عامل خارجی—از تحریم‌های فلج‌کننده و جنگ ارزی گرفته تا خرابکاری امنیتی، عملیات روانی، ترور و تجاوز نظامی—نقد اجتماعی را از مسیر اصلی خود منحرف می‌کند و ناخواسته آن را در مدار همان روایتی قرار می‌دهد که سال‌هاست برای تضعیف ایران طراحی شده است.

تجربۀ تجاوز اخیر، این مسئله را از سطح بحث نظری فراتر برد و به عرصۀ واقعیت عریان کشاند. در روزهایی که دشمن با اتکا به برآوردهای غلط، روی شکاف اجتماعی، خستگی عمومی، نارضایتی‌های انباشته و فرسایش روانی جامعه حساب باز کرده بود، آنچه در میدان رخ داد، ابطال بسیاری از این تحلیل‌های سطحی و ترجمه‌شده بود. جامعۀ ایران، با همۀ گلایه‌ها، دشواری‌ها و نقدهای انباشته، در لحظۀ تهدیدِ موجودیتی، نه به سمت فروپاشی روانی رفت، نه به استقبال سناریوهای بیرونی؛ بلکه با همبستگی‌ای عمیق، ریشه‌دار و تاریخی، در کنار دفاع از کشور ایستاد.

این واقعیت، بیش از هر چیز، شکست یک سوءفهم مزمن را آشکار کرد: ناتوانی در فهم رابطۀ پیچیدۀ مردم با سرزمین، استقلال، حافظۀ تاریخی و کرامت جمعی. بخشی از تحلیل‌گران، چنان در بازنمایی بحران‌های داخلی غرق شدند که تصور کردند فشار خارجی می‌تواند به‌سادگی به شکاف سیاسیِ تعیین‌کننده تبدیل شود. حال آنکه تجربۀ این دوره نشان داد میان نقد وضع موجود و دفاع از میهن، در ذهن و وجدان بخش بزرگی از جامعه، نه تضاد، بلکه پیوندی عمیق وجود دارد.

در امتداد همین خطاست که می‌توان از پدیده‌ای سخن گفت که در پوشش واژگان رادیکال و عدالت‌خواهانه، عملاً به یکی از لغزشگاه‌های جدی بخشی از نیروهای چپ بدل شد: نوعی «چپ ناتویی» که آگاهانه یا ناآگاهانه، با گسستن پیوند میان عدالت اجتماعی، استقلال ملی و حاکمیت سیاسی، به بازتولید همان چارچوبی کمک می‌کند که قدرت‌های سلطه برای بی‌ثبات‌سازی کشورها به آن نیاز دارند.

مسئلۀ اصلی این جریان، صرفاً خطای نظری نیست؛ بلکه ناتوانی در تشخیص اولویت‌های تاریخی و توازن واقعی نیروهاست. در این روایت، امنیت ملی به‌سادگی به «بهانه‌ای برای سرکوب» تقلیل می‌یابد، تهدید خارجی به حاشیه رانده می‌شود، و هر سخن از بازدارندگی، انسجام ملی یا ضرورت مقاومت، به‌عنوان «توجیه‌گری» یا «عدول از مواضع چپ» معرفی می‌شود. گویی کشوری می‌تواند هم‌زمان زیر فشار حداکثری، تحریم، جنگ ترکیبی، خرابکاری امنیتی و تجاوز نظامی قرار داشته باشد، اما طرح مسئلۀ امنیت ملی و دفاع از توان ایستادگی، «انحراف» تلقی شود.

تجاوز اخیر، این خطای راهبردی را نیز به‌روشنی آشکار کرد. آنانی که با اتکا به کلیشه‌های رسانه‌ای و تحلیل‌های سطحی، جامعهٔ ایران را جامعه‌ای گسسته، فرسوده و آمادهٔ تسلیم می‌پنداشتند، نه فقط در شناخت ساختار سیاسی، بلکه مهم‌تر از آن، در شناخت مردم، حافظۀ تاریخی و سازوکارهای همبستگی درونی جامعه دچار خطا بودند. تصور آنان این بود که فشار بیرونی، شکاف‌های داخلی را به نقطۀ گسست خواهد رساند. اما آنچه رخ داد، برعکس، فعال‌شدن لایه‌های عمیق‌تری از پیوند ملی، غیرت جمعی و حسّ دفاع از کرامت تاریخی بود.

در این میان، یکی از مهم‌ترین درس‌های این دوره، نقش تعیین‌کنندۀ حضور مردم در صحنه بود. آنچه محاسبات دشمن را برهم زد، فقط توان دفاعی و ظرفیت بازدارندگی نبود؛ بلکه حضور اجتماعیِ مردمی بود که با همۀ تفاوت‌ها، گلایه‌ها و مطالبات، در دفاع از کشور، کرامت ملی و آیندۀ جمعی خود ایستادند. این تجربه بار دیگر نشان داد که جامعۀ ایران را نمی‌توان با الگوهای وارداتی، تصویرهای رسانه‌ای، یا برآوردهای سطحی از شکاف اجتماعی فهمید. این جامعه، در لحظات خطر، ظرفیت‌هایی از همبستگی، حافظۀ تاریخی، غرور ملی و آمادگی برای ایستادگی از خود نشان می‌دهد که از چشم بسیاری از تحلیل‌گران دور مانده است.

در چنین لحظه‌ای، نقش رهبر انقلاب در حفظ آرامش، اعتماد و استواری روحیِ جامعه، نقشی تعیین‌کننده بود. در همان ساعات آغازین تجاوز، هنگامی که دشمن با اتکا به ترور، شوک روانی و ایجاد اختلال در ارادۀ ملی، در پی شکستن ستون فقرات مقاومت بود، ایستادگی صریح و بی‌تزلزل او، در حالی که خود در معرض مستقیم‌ترین تهدیدها قرار داشت، به یکی از مهم‌ترین عوامل خنثی‌شدن محاسبات دشمن بدل شد. ماندن، عقب‌ننشستن، و پذیرفتن آگاهانۀ خطر در لحظه‌ای که دشمن بر ایجاد هراس و سردرگمی عمومی حساب کرده بود، صرفاً یک موضع سیاسی نبود؛ پیامی روشن به جامعه بود که لحظۀ عقب‌نشینی نیست، لحظۀ ایستادن است.

همین پایداری، در کنار حضور شبانه‌روزی مردم در صحنه، به یکی از ارکان اصلیِ شکل‌گیری همبستگی ملی بدل شد. جامعه در آن روزها فقط پیام مقاومت نشنید؛ پیام اطمینان، ثبات و اعتماد دریافت کرد. اهمیت این تجربه در آن است که نشان داد در لحظات تهدید موجودیتی، ثبات در رأس، اعتماد در جامعه، و پیوند میان رهبری و مردم، خود بخشی از توان ملی و از عوامل اصلیِ برهم‌زدن محاسبات دشمن‌اند.

این تجربه، بار دیگر یک حقیقت اساسی را روشن کرد: هیچ نیروی مترقی و مردم‌باوری نمی‌تواند نسبت خود را با مسئلۀ استقلال، انسجام ملی و توان ایستادگی یک جامعه در برابر سلطه، به حاشیه براند یا به تعویق بیندازد. درست در همین نقطه است که مسئولیت تاریخیِ چپِ ضدامپریالیست معنای روشن‌تری پیدا می‌کند.

از منظر چپِ ضدامپریالیست، عدالت اجتماعی، آزادی‌های مردمی، کرامت انسانی و استقلال ملی، اجزای منفک یک برنامۀ سیاسی نیستند؛ بلکه اضلاع یک افق تاریخی واحدند. به همین دلیل، این چپ در لحظات حساس تاریخی، مسئولیتی مضاعف بر دوش خود احساس می‌کند: گفتن حقیقت، بدون افتادن در دام روایت‌هایی که کشور را بی‌دفاع‌تر می‌کنند؛ دفاع از مردم، بدون افتادن در دام بی‌تفاوتی نسبت به تهدید خارجی؛ و نقد ساختارهای ناعادلانه، بدون تبدیل‌شدن به پژواک رسانه‌هایی که هدف‌شان فرسایش روحی جامعه و تضعیف توان ملی است.

در شرایط مشخص امروز، که کشور زیر فشار ترکیبیِ تجاوز خارجی، جنگ روانی، تحریم، خرابکاری و پروژه‌های بی‌ثبات‌سازی قرار دارد، وظیفۀ چپِ ضدامپریالیست صرفاً مرزبندی نظری یا صدور موضع نیست؛ بلکه حضور فعال در دفاع از کشور، تقویت انسجام ملی، و ایستادن در کنار مردم در برابر تهدید خارجی است. این موضع، به معنای چشم‌پوشی از ضعف‌ها، نابرابری‌ها و خطاهای داخلی نیست، بلکه دقیقاً از این درک ناشی می‌شود که حفظ استقلال و تمامیت ارضی، شرط لازم هر مبارزۀ پایدار برای عدالت، آزادی و اصلاحات عمیق است.

از همین رو، چپِ ضدامپریالیست در این مقطع، از یک‌سو باید با هرگونه تجاوز، تحریم، جنگ‌افروزی، خرابکاری، تروریسم و پروژۀ تضعیف کشور با صراحت مقابله کند، و از سوی دیگر، در کنار مردم، بر ضرورت مهار فساد، کاهش شکاف‌های اجتماعی، تقویت مشارکت، پاسخ‌گویی ساختاری، و اصلاح سازوکارهای ناعادلانه پافشاری ورزد. سیاست امروز، نه سکوت و نه دنباله‌روی، بلکه همان خط مشیِ مسئولانۀ «اتحاد در برابر خطر، و انتقاد برای اصلاح» است؛ خطی که هم از میهن دفاع می‌کند و هم افق تحول مترقی را زنده نگه می‌دارد.

چپِ ضدامپریالیست از حق اعتراض، مطالبۀ آزادی، عدالت و اصلاحات عمیق دفاع می‌کند، اما میان اعتراض اجتماعیِ ریشه‌دار و مطالبۀ مردمی، با آشوب سازمان‌یافته، خرابکاری، تروریسم شهری، جنگ ادراکی و پروژه‌های بی‌ثبات‌سازی مرز روشنی قائل است. همان‌گونه که سرکوب مطالبات مردم را خطا و زیان‌بار می‌داند، تروریسم اقتصادی، فساد ساختاری، رانت، الیگارشی و سیاست‌های ناعادلانه را نیز تهدیدی مستقیم علیه امنیت ملی، انسجام اجتماعی و توان مقاومت کشور تلقی می‌کند.

وظیفۀ تاریخی این چپ، نه سکوت است، نه توجیه‌گری، و نه انفعال؛ بلکه ایستادن در نقطۀ دشوار اما ضروریِ پیوند میان حقیقت، مسئولیت، استقلال و عدالت است. عدالت اجتماعی بدون استقلال، توهمی بی‌پایه است؛ و استقلال بدون عدالت، مشارکت، پاسخ‌گویی و رفع تبعیض، پایداری لازم را نخواهد داشت.

در جهانی که امپریالیسم دیگر حتی تظاهر به قانون‌مداری را نیز کنار گذاشته، مسئولیت نیروهای مترقی نه افزودن بر هیجان، نه رقابت در تندترین شعار، و نه افتادن در دام تحلیل‌های سطحی است؛ بلکه حفظ این پیوند حیاتی، دفاع از حقیقت در لحظۀ جنگ روایت‌ها، و ایستادن در کنار مردم و میهن، همراه با پافشاری بر اصلاح، عدالت و کرامت انسانی است.

تاکیدها از پیک خاور است

https://ecziiran.org/archives/2327

Loading comment... The comment will be refreshed after 00:00.

Be the first to comment.

Write comments...
or post as a guest