نویسنده: بابک گلستانی- تحلیلگر موسیقی ورسانه
جریان روشننفکری و کنشگری سیاسی در ایران، دهههاست که با بحرانهای ساختاری دستوپنجه نرم میکند. غیبت احزاب شناسنامهدار و نهادهای مدنی مستقل در طول تاریخ معاصر، ضربهای کاری بر پیکرهٔ سازماندهی اجتماعی وارد کرد. امید میرفت با ظهور اینترنت و گسترش فضای مجازی، باریکهای از این جریانِ سرکوبشده بتواند جان تازهای بگیرد و شبکههای اجتماعی به مثابه یک «حوزه عمومی» جدید برای دیالوگ و یارگیری سیاسی عمل کنند. با این حال، نگاهی آسیبشناسانه به وضعیت امروزِ شبکههای اجتماعی و پدیدهٔ «فرد-رسانهها» نشان میدهد که این فضا، نه تنها یارای ترمیم گسستهای اجتماعی را ندارد، بلکه خود به عاملی برای تعمیق دوقطبیها تبدیل شده است.
از سازماندهی میدانی تا انزوای دیجیتالی
در غیاب احزاب سیاسی که وظیفه سنتیشان «کادرسازی»، «آموزش»، «تولید اندیشه» و مهمتر از همه «سازماندهی میدانی» است، بار سنگین سیاستورزیِ رسانهای بر دوش کانالهای تلگرامی، صفحات اینستاگرامی و یوتیوبرهای سیاسی (اعم از چپ، راست و میانه) و مانند اینها افتاده است؛ بهویژه پس از اختهشدن صدا و سیما و راندهشدن مخاطبان آن به سمت رسانههایی نظیر بیبیسی. زمانی که سیاست از یک امر «جمعی و ساختاریافته» به یک تجربه «فردی و پای گوشیهای هوشمند» تقلیل مییابد، امکان گفتگوی انتقادی از بین میرود و جای خود را به مصرفگراییِ محتوا میدهد. در این معنا، شاید فضای مجازی در ایران نه «جایگزین ناموفق احزاب»، بلکه «آینه فقدان نهاد» باشد. به عبارت دیگر، به نظر میآید که همان پراکندگی و بیسامانی موجود در میدان واقعی، در سطح دیجیتال نیز بازتولید میشود.
دیکتاتوری الگوریتمها و اسارت در «اتاقهای پژواک»
یکی از بزرگترین موانع یارگیری سیاسی و «غلغلک دادن» دُگمای مخالفان در فضای مجازی، ساختار مهندسیشدهٔ خودِ این پلتفرمهاست. الگوریتمهای شبکههای اجتماعی بر اساس اصل «نگهداشتن کاربر در پلتفرم» طراحی شدهاند. این الگوریتمها کاربر را در «اتاقهای پژواک» (Echo Chambers) محبوس میکنند؛ جایی که غالباً مخاطبِ چپ تنها محتوای چپ، و مخاطبِ راست تنها محتوای راست را میبیند. در چنین فضایی، فرد-رسانهها عملاً تنها برای کسانی برنامه میسازند که پیشاپیش با آنها موافقاند (و هورا میکشند). اگر مخالفانی هم وارد این فضا شوند، اغلب نه برای شنیدن و اقناع شدن، که صرفاً برای فحاشی و تخریب حضور مییابند. در نتیجه، دیالکتیک و مفاهمه به مسلخ میرود و این وضعیت در نهایت به تقویت همان دُگما می انجامد نه تعدیل آن
اقتصاد توجه و کالایی شدنِ اعتراض
فضای مجازیِ امروز بهشدت تحت سلطۀ «اقتصاد توجّه» (Attention Economy) و جنبههای مالیِ صنعتِ سلبریتیپروری است. در پلتفرمهایی مانند یوتیوب، بقای یک فرد-رسانه به تعداد بازدیدها و لایکها گره خورده است. این منطقِ اقتصادی، تولیدکننده را مجبور میکند تا به جای تحلیلهای خاکستری و ظریف که مناسب یارگیری از میان مخالفین است، به سمت تولید محتوای (نسبتاً) رادیکال، با عقبه فکری از پیشمعین و در نتیجه تحلیلهای کموبیش قابل پیشبینی حرکت کند. در این مکانیزم، «اعتراض» و «نقد» به یک کالای مصرفی تبدیل میشود که رسانه آن را میفروشد تا درآمد کسب کند.
سیاست به مثابه تخلیۀ روانی (Catharsis)
شاید تلخترین کارکرد امروزِ فرد-رسانهها برای عموم مردم، ایجاد «توهم کنشگری» باشد. وقتی شهروندان امکان عاملیت واقعی در دنیای حقیقی را از دست میدهند، به دنیای مجازی پناه میبرند. تماشای یک برنامه افشاگرانه، خواندن یک تحلیل تند، لایک کردن یک پست اعتراضی یا حتی فحاشی، به کاربر احساس رضایت و تاییدِ درونی میدهد. مخاطب از نظر روانی برای مدتی کوتاه تخلیه شده و احساس میکند رسالت سیاسی خود را انجام داده است. این فرآیندِ «تخلیه هیجان»، پتانسیلهای اعتراضی را پیش از تبدیل شدن به نیروی محرکۀ تغییر در دنیای واقعی، هرز میبرد و در بهترین حالت حافظهای جمعی را میسازد که در آن تنها نفرت به یاد میماند و خردورزی همواره در حال خنثی شدن در اثرِ سرخوشی یا خشم است و در نهایت به باد فراموشی سپرده میشود.
اگرچه نباید قدرت فضای مجازی در شکستن انحصار رسانههای رسمی و دادن صدا به حاشیهراندهشدگان را نادیده گرفت و نباید فراموش کرد که احزابِ قدیمیِ به حاشیه رانده شده نیز گاه خود درگیر دگماتیسم و جزماندیشی بودند، اما واقعیت این است که تکنولوژی بهتنهایی نمیتواند جای خالیِ جامعه مدنی را پر کند.
تا زمانی که کنشگری سیاسی از چنبرهٔ الگوریتمهای دوقطبیساز و اقتصادِ کلیکمحور رها نشود و راهی برای اتصالِ مجدد به جهانِ واقعی و سازماندهیِ گروههای خُردِ انسانی پیدا نکند، فرد-رسانهها معمولاً تنها سرگرمیسازانی خواهند بود که به مخاطبانشان توهم سیاستورزی میفروشند؛ روندی تلخ که در آن، معضلات یک کشور و دردهای یک ملت، در فضایی تماماً مجازی، به ابژهای صرف برای بحث، سرگرمی و تخلیهٔ هیجان تقلیل مییابد.
راه برونرفت: بازگشت به سیاستِ نهادمحور و احیای حوزهٔ عمومی
عبو از این بنبست و درمانِ «توهم کنشگری»، نیازمند بازگشتی بنیادین به سازماندهیِ واقعی و احیای نهادهای واسط است. برونرفت از این انسدادِ دیجیتالی را میتوان در چند گامِ درهمتنیده صورتبندی کرد:
احیای رسانه به مثابه حوزهٔ عمومی
نخستین گام، شکستنِ انحصار رسانهای در داخل کشور است. وقتی رسانۀ رسمی در را به روی تکثر میبندد، مخاطب اعتماد خود را از دست میدهد و فضای سیاسی از «گفتگوی انتقادیِ داخلی» به تقابل و «جنگ روایتها» در بیرون از مرزها بدل میشود. همانطور که یورگن هابرماس در نظریۀ «حوزهٔ عمومی» تأکید میکند، رسانه باید میدانِ گفتگوی تضادها باشد، نه صرفاً بلندگوی یک دیدگاهِ واحد. اگر رسانهای مانند صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران به جای تلاش برای خلق و تحمیل فضاهای تخیلی —نظیر آن «زنِ صداوسیمایی» که در یک زندگی فرضی و موازی، همواره با حجابی سفتوسخت، حتی در منزل، حتی در تنهایی خودش به نمایش گذاشته میشود— به کف جامعه بازگردد و همزمان به فضای مناظره و تضارب آرای واقعی تبدیل شود، رادیکالیسمِ رسانههای بیرونی کاهش یافته، اختلافنظر در جامعه عادیسازی میشود و اعتماد به روندهای رسمی آرامآرام بازمیگردد.
احزاب بهمثابه کارخانۀ تولید اعتماد
گام دوم، پذیرش این واقعیت است که احزاب صرفاً ابزاری برای رقابتهای فصلی و انتخاباتی نیستند، بلکه «مدرسه سیاست» و «کارخانه تولید اعتماد» هستند. در نظامهای سیاسی باثبات، این حزب است که مطالبات پراکندۀ کف جامعه را به «برنامه» تبدیل میکند، کادر میسازد و تعارضات را مدیریت میکند؛ کارکردی که شبکههای اجتماعی هرگز قادر به انجام آن نیستند. رابرت دال در نظریه «چندسالاری» بهدرستی اشاره میکند که بدون رقابتِ سازمانیافتۀ گروهها، مشارکت سیاسیِ واقعی و معنادار هرگز شکل نمیگیرد.
پیوند رسانه آزاد و رقابت واقعی
با این حال، تجربههای جهانی موفق نشان میدهد که اعتمادِ عمومی تنها با «باز شدن فضای رسانهای» ترمیم نمیشود. شکلگیری اعتمادِ پایدار نیازمند یک ساختار سهپایه است: «رسانههای متکثر»، «رقابت واقعیِ سیاسی» (از طریق احزاب و انتخابات معنادار و منصفانه) و «حاکمیت قانون و پیشبینیپذیری». اگر صرفاً رسانهها باز شوند اما ساختارِ رقابتِ سیاسی به نفع اکثریت تودهها متحول نشود، بازشدن فضای رسانهای بهتنهایی قادر به اعتمادسازیِ بلندمدت نخواهد بود.
۲۷/۰۴/۲۰۲۴




